+  

قصه‌ آدم، قصه‌ یک‌ دل‌ است‌ و یک‌ نردبان.

 

 

 

 قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا.

قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و یک‌ نشانی.

قصه‌ جست‌و جو.قصه‌ از هر کجا تا او. 

قصه‌ آدم، قصه‌ پیله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنیدن‌ و پاره‌ کردن.

 

 

 

قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ 

قصه‌ همان‌ دلی‌ که‌ روی‌ اولین‌ پله‌ مانده‌ است، دلی‌ که‌ از بالا بلندی‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

 

 

 

پایین‌ پای‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!

دست‌ دلم‌ را می‌گیری؟ مواظبی‌ که‌ نیفتد؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ هزار راه‌ و یک‌ نشانی. نشانی‌ات‌ را اما گم‌ کرده‌ام. باد وزید و نشانی‌ات‌ را بُرد.

 

 

نشانی‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ می‌دهی؟ با یک‌ چراغ‌ و یک‌ ستاره‌ قطبی؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

 قصه‌ پیله‌ و پروانه، کسی‌ پیله‌ بافتن‌ را یادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ می‌گویی‌ پیله‌ام‌ را چطوری‌ ببافم؟

 

 

 

پروانگی‌ را یادم‌ می‌دهی؟

دو بال‌ ناتمام‌ و یک‌ آسمان‌

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

قصه...

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مهم بودن

باز هم سلام

فکر میکردم دیگه خیلی ها سراغ من نمیان

اما حالا میبینم فضول تر از این حرفان

ها ها ها ....

فضولی اون هم بعد از اینهمه سال ؟ ؟ ؟ خوشم میاد که هنوز مهمم نیشخند

 

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

باورم نمیشه یک سال که به اینجا نیومدم

تو این مدت چه اتفاقاتی که نیوفتاد ، دلم واسه وبلاگ نازنینم تنگ شده بود

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اینجا بهشت

چه هوایی شده اینجا ، واقعا که مثل بهشت میمونه ، نه خیلی سرد و نه خیلی گرم تمام خیابونهارو با گلدونهای اطلسی تزئین کردن ، دریا آبی تر از آسمونه ، وای که چقدر دلم میخواد برن کنار ساحل قدم بزنم ، اما....

اما حیف که نمیتونم ، قربون خدا برم ، چقدر زیبا می آفرین

کلی صدف اومدن کنار ساحل ، دریا آروم آروم ، فقط دلم میخواد یه جای دنج پیدا کنم بروم رو شنها بشینم و به دریا نگاه کنم ، دلم میخواد میخواد همین موجهای کوچیک دریا موسیقی باشه تا با هم همنوازی کنیم و با خدا حرف بزنیم

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مـــــاه

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم

                         با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

                         ماه را می شود از حافظه آب گرفت

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دلا رو کن به تنهایی

             که از تنهـــــــــا بلا خیزد

 

سعادت آنکسی دارد

              که از تنهــــــــا بپرهیزد

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اصلا یادم رفته کیم ...

سلام

نمی دونم به کی یا به چی ؟ الکی گفتم سلام

شاید سلام به اون عزیزانی که یواشکی میان حرفهای دلتنگیم رو میخونن

شاید به اون عزیزان سابقی که حرفهای این دل کوچیک و تنها براشون مهم بود و الان نیست

شاید هم به وبلاگ عزیزم که حداقل کمی از دلتنگیام رو توش می نویسم

عزیز ، سلام ، دلتنگی ، مهم بودن ، نبودن ، تنهایی ، دل کوچیک ....

خیلی وقتها این حرفها برام بی ارزش هستن اما نمی تونم ازشون بگذرم چون همه اونها همیشه با منن

عزیز ، مهم ، کیا واسه من عزیزن؟ من واسه کیا عزیزم ؟ من واسه کیا مهمم؟ حرفهای من واسه کی مهمه ؟ وقتی خودم ارزشی ندارم چطور ممکنه که حرفهام مهم باشن ، میدونین من تو کدوم جمله نشستم

همون که میگه : از دل برود هر آنکه از دیده برفت

قبلا بدون اینکه به چشم کسی بیام مهم بودم اما الان که جلو چشمشمون هستم یا حداقل وجودم و احساس میکنن و یه کسی به اسم من خیلی کم رنگ تو زندگیشون وجود داره  رو نمیبینن و مهم نیستم

دیگه خیلی وقت که تو گوش دل کوچیک و داغونم می خونم که : آروم بگیر کوچولو ، خودخواه نباش ، آدمها دنبال دلهای بزرگن ، دلهای قشنگ ، پرورو نباش که حتی یه نگاه محبت آمیز رو بخوای از غریبه های آشنا گدایی کنی ، از هیچ کس توقع هیچ چیز و نداشته باش

بیچاره دل کوچیک من ، خیلی وقتها صدای پای رهگذر هارو روی دل خورد شدم میشنوم که فقط میان و نگاهی به خاکستر دلم می اندازن و میرن ، اونها واسه من فقط یک رهگذر ساده نیستند ، دل خاکستر شده من اونقدر مهربون که رد پای رهگذرهارو هنوز نگه داشته ، شاید اونها فکر کنن که فقط برای یک لحظه اومدن و رفتن اما ای کاش میدونستن که هنوز اثرشون تو دل کوچیک من به جا مونده

بیچاره دل کوچیک من ، قدیمها مثل یک ققنوس بود ، سعی کرد برای دلسوخته مرهم باشه ، سعی کرد ققنوس بودن رو به دلهای سوخته یاد بده ، سعی کرد یاد بده که وقتی دلهاشون خاکستر شد ازش یک دل جدید و قوی بسازن ، اما .... آه

اما هر وقت که پای درد و دل دلهای سوخته نشست و سعی کرد آرومشون کنه ، دیدن درد دلهای دردمند خودش رو آتیش زد ، این اتیشها هزاران بار خودش رو اتیش زد و هربار ققنوس وار یک دل دیگه ازش ساخت اونقدر سوخت و سوخت که دیگه خسته شد ، وقتی دید که عزیزانش دیگه دلهای دردمند ندارن سعی نکرد یکبار دیگه خودش رو بسازه

اما واسه کی مهمه ؟ واسه چی مهمه ؟ خیلی وقتها با خودم میگم اگر قرار که این حرفها هیچ وقت شنیده نشه پس چرا مینویسمشون ؟واقعا چرا

مینویسم که بدونن دیگه نمیخوام قفل این دل رو بشکنم ، مینویسم تا بدونن شاید یک زمانی این دردها اذیتم میکرد اما الان بخشی از وجودم ، یک درد شیرین ، اصلا وجود دل من به وجود این دردهاست ، شاید یک زمانی میخواستم ازشون فرار کنم اما نتونستم چون حالا که چشمها رو باز کردم میبینم اونها جزئی از منن

نمی خوام به گذشته فکر کنم ، وقتی که داشیم توی دریای مشکلات غرق میشدیم تا اونجایی که تونستم عزیزانم رو نجات دادم اما اونهایی که فقط اسم دوست و آشنا رو یدک میکشن غرق شدن منو دیدن ، دیدن که دستم رو به طرفشون دراز کردم اما .... اما رو برگردوندن ، خیلی هاشون دستهاشون رو برای نجاتم دراز نکردند بلکه با دست بیشتر فشارم دادند تا زودتر غرق بشم ، از همشون ممنونم ، قبلا نمی دونستم این دریا چه زیباست ، قبلا نمیدونستم که هر کی جزئی از این دریا بشه چه معرفتی پیدا میکنه ، الان که همه رو میشناسم  الان که به هیچ کس اعتماد ندارم ، نمیدونید چقدر زیباست که منو دریا الان یکی شدیم ، من عاشق این غرق شدنم ، عاشق این تنهایی که قبلا ازش فرار میکردم و الان از لحظه لحظه بودن کنارش لذت میبرم

دیگه هرگز ، هرگز ، هرگز نمیذارم دلم با کسی مانوس بشه ، دیگه هرگز نمیذارم حرفهاش رو با کسی بزنه ، دیگه هرگز نمیذارم این تنهایی قشنگ رو کسی ازم بگیره

سعی میکنم اونقدر نقشم رو زیبا بازی کنم که کسی هیچ چیزی از من ندونه ، دیگه هرگز کسی رو به حریمم راه نمیدم

نمیگم هرگز اما سعی میکنم اینجا هم حرفی نزنم

دیگه هرگز بغضهامو اشک نمی کنم تا بریزن تا دلم رو آروم کنن ، اونقدر بغضهامو تو گلوم نگه میدارم تا آروم منو به تنهایی ابدیم برسونن

 دل کوچیکم دیگه قانع باش به همین هیچی که هستی ، به همین هیچی که داری

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آرزو . . .

     شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
     فریبند زاد و فریبا بمیرد

          شب مرگ تنها نشیند به موجی
          رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

               در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
               که خود در میان غزلها بمیرد

                    گروهی بر انند کاین مرغ شیدا
                    کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

                         شب مرگ از بیم آنجا شتابد
                         که از مرگ غافل شود تا بمیرد

                              چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                              شبی هم در آغوش دریا بمیرد

                                   تو دریای من بودی آغوش بگشای
                                    که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ای کاش . . .

سلام

سلام اونم بعد از مدتها

یهویی دلم برای گذشته تنگ شد و خواستم مثل سابق بیام و چیزی بنویسم اما نمی دونم برای چی یا برای کی. . .

بدلیل مشکلات زیادی که در گذشته داشتم ، هزار تا مشکل عصبی پیدا کردم و متاسفانه این مشکلات عصبی مشکلات جسمی بزرگتری رو برای من به همراه داشت .

تعجبم از اینه که اون زمان که توی اوج سختی بودم شاد بودم و سرحال ، و البته بسیار صبور ... اما .... اما حالا که از برخی مسائل دورترم دیگه نه شادم و نه صبور ، دیگه خنده هامم الکی شده ...

فقط قسمتهای بسیار کوتاهی در زندگی من هستند که خیلی زیبا هستند و ای کاش که هیچ وقت تموم نمی شدند .

تازگی ها خیلی دل گیر می شوم ، دریا شده پناهگاه امن من ، دریای آبی که نگاه کردن بهش آرومم می کنه ، دریایی که دل هیچ بشری رنگ آبی اون رو نداره

سعی می کنم با دریا حرف بزنم تا کمی سبک بشم ، اما خیلی وقتها احساس میکنم دریا هم حوصله ام رو نداره ، مثل خیلی ها . . .

دلم برای دوره دبیرستانم تنگ شده ، برای دانشگاه قشنگمون ، برای مادربزرگم ، برای لواشکهای ترشش ، مرباهای انجیر خوشمزه اش ، برای بابابزرگ خوش تیپم که همیشه از گذشته اش برام می گفت ، برای کاج بزرگ خونه مادر بزرگ و پدربزرگم ، برای حوض خونه شون که گربه همیشه ماهی هاش رو می خورد

برای سنتور قشنگم که حالا مثل خودم شکسته . . .

برای خاله هام ، برای دختر خاله هام ، برای اون درخت آلبالویی که من و دختر خاله ها و پسر خاله هام تابستونها تا شب بالای شاخه هاش بودیم و تا میتونستیم از آلبالوهاش می خوردیم و تمام سر و صورتمون قرمز می شد . . .

دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده ، به این تنهایی عادت کردم ، به اینکه کسی به حرفام گوش نده ، به حرفهای دلی که خونه ، دلی که ازش هیچی نمونده ، اونقدر جلوی همه نقش آدمهای بی غم رو بازی کردم خسته شدم . . .

دلم برای حاج خانم همون پیرزنی که در بچگی منو نگه میداشت تنگ شده ، همون پیرزن نابینای مهربونی که تموم دنیاش من لعنتی بودم ، همون فرشته ای که محبتهاش باعث شده بود مامان هم بهش حسادت کنه . . .

حاج خانم خوبم منو ببخش ، بعدها شنیدم که قبل از مرگت از همه سراغ منو گرفتی ، اما من لعنتی بعد از یک سال فهمیدم فوت شدی ، منو ببخش که موقع مرگت کیلومترها ازت دور بودم ، اما خودت خوب میدونی همیشه بیادتم و روزهای جمعه واست یاسین می خونم تا شاید منو ببخشی . . .

حاج خانم ، حاج خانم خوبم ، می دونم حالا میتونی چهره منو ببینی ، همیشه آرزو داشتی بدونی من چه شکلی هستم

فقط تویی که خوب می دونی چه کسانی به منو خانواده ام بد کردن ، چه کسانی به ما خیانت کردن

تو رو به تمام روزه هایی که می گرفتی قسم میدم از خدا بخواه همشون رو لعنت کنه و کاری کنه من بتونم عذاب کشیدنشون رو تو همین دنیا ببینم ، از خدا بخواه که رسوا شون کنه . . .

دوباره دستام شروع کرد به لرزیدن ، حوصله ندارم ادامه بدم

بقیه حرفها باشه واسه بعد . . . . . . .

 

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زندگی جدید

سلام به همه

فقط اومدم بگم زندگی خوبی رو شروع کردم که همه رو مدیون خدام

موفق باشید

نویسنده : ستـــاره کوچولو ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد