سلام
نمی دونم به کی یا به چی ؟ الکی گفتم سلام
شاید سلام به اون عزیزانی که یواشکی میان حرفهای دلتنگیم رو میخونن
شاید به اون عزیزان سابقی که حرفهای این دل کوچیک و تنها براشون مهم بود و الان نیست
شاید هم به وبلاگ عزیزم که حداقل کمی از دلتنگیام رو توش می نویسم
عزیز ، سلام ، دلتنگی ، مهم بودن ، نبودن ، تنهایی ، دل کوچیک ....
خیلی وقتها این حرفها برام بی ارزش هستن اما نمی تونم ازشون بگذرم چون همه اونها همیشه با منن
عزیز ، مهم ، کیا واسه من عزیزن؟ من واسه کیا عزیزم ؟ من واسه کیا مهمم؟ حرفهای من واسه کی مهمه ؟ وقتی خودم ارزشی ندارم چطور ممکنه که حرفهام مهم باشن ، میدونین من تو کدوم جمله نشستم
همون که میگه : از دل برود هر آنکه از دیده برفت
قبلا بدون اینکه به چشم کسی بیام مهم بودم اما الان که جلو چشمشمون هستم یا حداقل وجودم و احساس میکنن و یه کسی به اسم من خیلی کم رنگ تو زندگیشون وجود داره رو نمیبینن و مهم نیستم
دیگه خیلی وقت که تو گوش دل کوچیک و داغونم می خونم که : آروم بگیر کوچولو ، خودخواه نباش ، آدمها دنبال دلهای بزرگن ، دلهای قشنگ ، پرورو نباش که حتی یه نگاه محبت آمیز رو بخوای از غریبه های آشنا گدایی کنی ، از هیچ کس توقع هیچ چیز و نداشته باش
بیچاره دل کوچیک من ، خیلی وقتها صدای پای رهگذر هارو روی دل خورد شدم میشنوم که فقط میان و نگاهی به خاکستر دلم می اندازن و میرن ، اونها واسه من فقط یک رهگذر ساده نیستند ، دل خاکستر شده من اونقدر مهربون که رد پای رهگذرهارو هنوز نگه داشته ، شاید اونها فکر کنن که فقط برای یک لحظه اومدن و رفتن اما ای کاش میدونستن که هنوز اثرشون تو دل کوچیک من به جا مونده
بیچاره دل کوچیک من ، قدیمها مثل یک ققنوس بود ، سعی کرد برای دلسوخته مرهم باشه ، سعی کرد ققنوس بودن رو به دلهای سوخته یاد بده ، سعی کرد یاد بده که وقتی دلهاشون خاکستر شد ازش یک دل جدید و قوی بسازن ، اما .... آه
اما هر وقت که پای درد و دل دلهای سوخته نشست و سعی کرد آرومشون کنه ، دیدن درد دلهای دردمند خودش رو آتیش زد ، این اتیشها هزاران بار خودش رو اتیش زد و هربار ققنوس وار یک دل دیگه ازش ساخت اونقدر سوخت و سوخت که دیگه خسته شد ، وقتی دید که عزیزانش دیگه دلهای دردمند ندارن سعی نکرد یکبار دیگه خودش رو بسازه
اما واسه کی مهمه ؟ واسه چی مهمه ؟ خیلی وقتها با خودم میگم اگر قرار که این حرفها هیچ وقت شنیده نشه پس چرا مینویسمشون ؟واقعا چرا
مینویسم که بدونن دیگه نمیخوام قفل این دل رو بشکنم ، مینویسم تا بدونن شاید یک زمانی این دردها اذیتم میکرد اما الان بخشی از وجودم ، یک درد شیرین ، اصلا وجود دل من به وجود این دردهاست ، شاید یک زمانی میخواستم ازشون فرار کنم اما نتونستم چون حالا که چشمها رو باز کردم میبینم اونها جزئی از منن
نمی خوام به گذشته فکر کنم ، وقتی که داشیم توی دریای مشکلات غرق میشدیم تا اونجایی که تونستم عزیزانم رو نجات دادم اما اونهایی که فقط اسم دوست و آشنا رو یدک میکشن غرق شدن منو دیدن ، دیدن که دستم رو به طرفشون دراز کردم اما .... اما رو برگردوندن ، خیلی هاشون دستهاشون رو برای نجاتم دراز نکردند بلکه با دست بیشتر فشارم دادند تا زودتر غرق بشم ، از همشون ممنونم ، قبلا نمی دونستم این دریا چه زیباست ، قبلا نمیدونستم که هر کی جزئی از این دریا بشه چه معرفتی پیدا میکنه ، الان که همه رو میشناسم الان که به هیچ کس اعتماد ندارم ، نمیدونید چقدر زیباست که منو دریا الان یکی شدیم ، من عاشق این غرق شدنم ، عاشق این تنهایی که قبلا ازش فرار میکردم و الان از لحظه لحظه بودن کنارش لذت میبرم
دیگه هرگز ، هرگز ، هرگز نمیذارم دلم با کسی مانوس بشه ، دیگه هرگز نمیذارم حرفهاش رو با کسی بزنه ، دیگه هرگز نمیذارم این تنهایی قشنگ رو کسی ازم بگیره
سعی میکنم اونقدر نقشم رو زیبا بازی کنم که کسی هیچ چیزی از من ندونه ، دیگه هرگز کسی رو به حریمم راه نمیدم
نمیگم هرگز اما سعی میکنم اینجا هم حرفی نزنم
دیگه هرگز بغضهامو اشک نمی کنم تا بریزن تا دلم رو آروم کنن ، اونقدر بغضهامو تو گلوم نگه میدارم تا آروم منو به تنهایی ابدیم برسونن
دل کوچیکم دیگه قانع باش به همین هیچی که هستی ، به همین هیچی که داری