تـنهـــــاتــریــن سـتــــــــاره






ستـــاره کوچولو


صفحه نخست
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها


:نویسنده
ستـــاره کوچولو


گذشته هــا
دی ۸۸
آذر ۸۸
امرداد ۸۸
آذر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦


بقیۀ ستــــــــاره ها
رویـــــــای صـــــدا
پرواز به سوی آرامش
جووني
بهار
رو بـه غــروب
آواره ، مجنون ، دیوانه
دست نوشته های رهــا
شاد و شنگول











آمار
  RSS 2.0  



وبلاگ فارسی

   

اینجا بهشت

چه هوایی شده اینجا ، واقعا که مثل بهشت میمونه ، نه خیلی سرد و نه خیلی گرم تمام خیابونهارو با گلدونهای اطلسی تزئین کردن ، دریا آبی تر از آسمونه ، وای که چقدر دلم میخواد برن کنار ساحل قدم بزنم ، اما....

اما حیف که نمیتونم ، قربون خدا برم ، چقدر زیبا می آفرین

کلی صدف اومدن کنار ساحل ، دریا آروم آروم ، فقط دلم میخواد یه جای دنج پیدا کنم بروم رو شنها بشینم و به دریا نگاه کنم ، دلم میخواد میخواد همین موجهای کوچیک دریا موسیقی باشه تا با هم همنوازی کنیم و با خدا حرف بزنیم


نوشته ی ستـــاره کوچولو پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸

مـــــاه

سنگ در برکه می اندازم و میپندارم

                         با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

                         ماه را می شود از حافظه آب گرفت


نوشته ی ستـــاره کوچولو سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸

 

دلا رو کن به تنهایی

             که از تنهـــــــــا بلا خیزد

 

سعادت آنکسی دارد

              که از تنهــــــــا بپرهیزد


نوشته ی ستـــاره کوچولو دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸

اصلا یادم رفته کیم ...

سلام

نمی دونم به کی یا به چی ؟ الکی گفتم سلام

شاید سلام به اون عزیزانی که یواشکی میان حرفهای دلتنگیم رو میخونن

شاید به اون عزیزان سابقی که حرفهای این دل کوچیک و تنها براشون مهم بود و الان نیست

شاید هم به وبلاگ عزیزم که حداقل کمی از دلتنگیام رو توش می نویسم

عزیز ، سلام ، دلتنگی ، مهم بودن ، نبودن ، تنهایی ، دل کوچیک ....

خیلی وقتها این حرفها برام بی ارزش هستن اما نمی تونم ازشون بگذرم چون همه اونها همیشه با منن

عزیز ، مهم ، کیا واسه من عزیزن؟ من واسه کیا عزیزم ؟ من واسه کیا مهمم؟ حرفهای من واسه کی مهمه ؟ وقتی خودم ارزشی ندارم چطور ممکنه که حرفهام مهم باشن ، میدونین من تو کدوم جمله نشستم

همون که میگه : از دل برود هر آنکه از دیده برفت

قبلا بدون اینکه به چشم کسی بیام مهم بودم اما الان که جلو چشمشمون هستم یا حداقل وجودم و احساس میکنن و یه کسی به اسم من خیلی کم رنگ تو زندگیشون وجود داره  رو نمیبینن و مهم نیستم

دیگه خیلی وقت که تو گوش دل کوچیک و داغونم می خونم که : آروم بگیر کوچولو ، خودخواه نباش ، آدمها دنبال دلهای بزرگن ، دلهای قشنگ ، پرورو نباش که حتی یه نگاه محبت آمیز رو بخوای از غریبه های آشنا گدایی کنی ، از هیچ کس توقع هیچ چیز و نداشته باش

بیچاره دل کوچیک من ، خیلی وقتها صدای پای رهگذر هارو روی دل خورد شدم میشنوم که فقط میان و نگاهی به خاکستر دلم می اندازن و میرن ، اونها واسه من فقط یک رهگذر ساده نیستند ، دل خاکستر شده من اونقدر مهربون که رد پای رهگذرهارو هنوز نگه داشته ، شاید اونها فکر کنن که فقط برای یک لحظه اومدن و رفتن اما ای کاش میدونستن که هنوز اثرشون تو دل کوچیک من به جا مونده

بیچاره دل کوچیک من ، قدیمها مثل یک ققنوس بود ، سعی کرد برای دلسوخته مرهم باشه ، سعی کرد ققنوس بودن رو به دلهای سوخته یاد بده ، سعی کرد یاد بده که وقتی دلهاشون خاکستر شد ازش یک دل جدید و قوی بسازن ، اما .... آه

اما هر وقت که پای درد و دل دلهای سوخته نشست و سعی کرد آرومشون کنه ، دیدن درد دلهای دردمند خودش رو آتیش زد ، این اتیشها هزاران بار خودش رو اتیش زد و هربار ققنوس وار یک دل دیگه ازش ساخت اونقدر سوخت و سوخت که دیگه خسته شد ، وقتی دید که عزیزانش دیگه دلهای دردمند ندارن سعی نکرد یکبار دیگه خودش رو بسازه

اما واسه کی مهمه ؟ واسه چی مهمه ؟ خیلی وقتها با خودم میگم اگر قرار که این حرفها هیچ وقت شنیده نشه پس چرا مینویسمشون ؟واقعا چرا

مینویسم که بدونن دیگه نمیخوام قفل این دل رو بشکنم ، مینویسم تا بدونن شاید یک زمانی این دردها اذیتم میکرد اما الان بخشی از وجودم ، یک درد شیرین ، اصلا وجود دل من به وجود این دردهاست ، شاید یک زمانی میخواستم ازشون فرار کنم اما نتونستم چون حالا که چشمها رو باز کردم میبینم اونها جزئی از منن

نمی خوام به گذشته فکر کنم ، وقتی که داشیم توی دریای مشکلات غرق میشدیم تا اونجایی که تونستم عزیزانم رو نجات دادم اما اونهایی که فقط اسم دوست و آشنا رو یدک میکشن غرق شدن منو دیدن ، دیدن که دستم رو به طرفشون دراز کردم اما .... اما رو برگردوندن ، خیلی هاشون دستهاشون رو برای نجاتم دراز نکردند بلکه با دست بیشتر فشارم دادند تا زودتر غرق بشم ، از همشون ممنونم ، قبلا نمی دونستم این دریا چه زیباست ، قبلا نمیدونستم که هر کی جزئی از این دریا بشه چه معرفتی پیدا میکنه ، الان که همه رو میشناسم  الان که به هیچ کس اعتماد ندارم ، نمیدونید چقدر زیباست که منو دریا الان یکی شدیم ، من عاشق این غرق شدنم ، عاشق این تنهایی که قبلا ازش فرار میکردم و الان از لحظه لحظه بودن کنارش لذت میبرم

دیگه هرگز ، هرگز ، هرگز نمیذارم دلم با کسی مانوس بشه ، دیگه هرگز نمیذارم حرفهاش رو با کسی بزنه ، دیگه هرگز نمیذارم این تنهایی قشنگ رو کسی ازم بگیره

سعی میکنم اونقدر نقشم رو زیبا بازی کنم که کسی هیچ چیزی از من ندونه ، دیگه هرگز کسی رو به حریمم راه نمیدم

نمیگم هرگز اما سعی میکنم اینجا هم حرفی نزنم

دیگه هرگز بغضهامو اشک نمی کنم تا بریزن تا دلم رو آروم کنن ، اونقدر بغضهامو تو گلوم نگه میدارم تا آروم منو به تنهایی ابدیم برسونن

 دل کوچیکم دیگه قانع باش به همین هیچی که هستی ، به همین هیچی که داری


نوشته ی ستـــاره کوچولو یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸

آرزو . . .

     شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
     فریبند زاد و فریبا بمیرد

          شب مرگ تنها نشیند به موجی
          رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

               در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
               که خود در میان غزلها بمیرد

                    گروهی بر انند کاین مرغ شیدا
                    کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

                         شب مرگ از بیم آنجا شتابد
                         که از مرگ غافل شود تا بمیرد

                              چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                              شبی هم در آغوش دریا بمیرد

                                   تو دریای من بودی آغوش بگشای
                                    که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

نوشته ی ستـــاره کوچولو یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸

ای کاش . . .

سلام

سلام اونم بعد از مدتها

یهویی دلم برای گذشته تنگ شد و خواستم مثل سابق بیام و چیزی بنویسم اما نمی دونم برای چی یا برای کی. . .

بدلیل مشکلات زیادی که در گذشته داشتم ، هزار تا مشکل عصبی پیدا کردم و متاسفانه این مشکلات عصبی مشکلات جسمی بزرگتری رو برای من به همراه داشت .

تعجبم از اینه که اون زمان که توی اوج سختی بودم شاد بودم و سرحال ، و البته بسیار صبور ... اما .... اما حالا که از برخی مسائل دورترم دیگه نه شادم و نه صبور ، دیگه خنده هامم الکی شده ...

فقط قسمتهای بسیار کوتاهی در زندگی من هستند که خیلی زیبا هستند و ای کاش که هیچ وقت تموم نمی شدند .

تازگی ها خیلی دل گیر می شوم ، دریا شده پناهگاه امن من ، دریای آبی که نگاه کردن بهش آرومم می کنه ، دریایی که دل هیچ بشری رنگ آبی اون رو نداره

سعی می کنم با دریا حرف بزنم تا کمی سبک بشم ، اما خیلی وقتها احساس میکنم دریا هم حوصله ام رو نداره ، مثل خیلی ها . . .

دلم برای دوره دبیرستانم تنگ شده ، برای دانشگاه قشنگمون ، برای مادربزرگم ، برای لواشکهای ترشش ، مرباهای انجیر خوشمزه اش ، برای بابابزرگ خوش تیپم که همیشه از گذشته اش برام می گفت ، برای کاج بزرگ خونه مادر بزرگ و پدربزرگم ، برای حوض خونه شون که گربه همیشه ماهی هاش رو می خورد

برای سنتور قشنگم که حالا مثل خودم شکسته . . .

برای خاله هام ، برای دختر خاله هام ، برای اون درخت آلبالویی که من و دختر خاله ها و پسر خاله هام تابستونها تا شب بالای شاخه هاش بودیم و تا میتونستیم از آلبالوهاش می خوردیم و تمام سر و صورتمون قرمز می شد . . .

دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده ، به این تنهایی عادت کردم ، به اینکه کسی به حرفام گوش نده ، به حرفهای دلی که خونه ، دلی که ازش هیچی نمونده ، اونقدر جلوی همه نقش آدمهای بی غم رو بازی کردم خسته شدم . . .

دلم برای حاج خانم همون پیرزنی که در بچگی منو نگه میداشت تنگ شده ، همون پیرزن نابینای مهربونی که تموم دنیاش من لعنتی بودم ، همون فرشته ای که محبتهاش باعث شده بود مامان هم بهش حسادت کنه . . .

حاج خانم خوبم منو ببخش ، بعدها شنیدم که قبل از مرگت از همه سراغ منو گرفتی ، اما من لعنتی بعد از یک سال فهمیدم فوت شدی ، منو ببخش که موقع مرگت کیلومترها ازت دور بودم ، اما خودت خوب میدونی همیشه بیادتم و روزهای جمعه واست یاسین می خونم تا شاید منو ببخشی . . .

حاج خانم ، حاج خانم خوبم ، می دونم حالا میتونی چهره منو ببینی ، همیشه آرزو داشتی بدونی من چه شکلی هستم

فقط تویی که خوب می دونی چه کسانی به منو خانواده ام بد کردن ، چه کسانی به ما خیانت کردن

تو رو به تمام روزه هایی که می گرفتی قسم میدم از خدا بخواه همشون رو لعنت کنه و کاری کنه من بتونم عذاب کشیدنشون رو تو همین دنیا ببینم ، از خدا بخواه که رسوا شون کنه . . .

دوباره دستام شروع کرد به لرزیدن ، حوصله ندارم ادامه بدم

بقیه حرفها باشه واسه بعد . . . . . . .

 


نوشته ی ستـــاره کوچولو سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۸

زندگی جدید

سلام به همه

فقط اومدم بگم زندگی خوبی رو شروع کردم که همه رو مدیون خدام

موفق باشید


نوشته ی ستـــاره کوچولو یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٧

..:.. پـــــــرواز ...

دلم خیلی خیلی گرفته ،فقط دلم یک چیز می خواهد

پرواز

پرواز و سفر کردن از این دنیای لعنتی

فقط یک چیز آرومم میکنه

خدا حافظی

خداحافظی کردن از این کره خاکی

خوش به حال اونایی که زود میپرن

خوش به حال اونایی که میدونن کی میپرن

خوش به حال اونایی که از پرواز و سفر به دنیای ناشناخته خدا نمی ترسن

خوش به حال اونایی که زودتر میرن پیش خالقشون

خوش به حال اونایی که وقتی میخوان پرواز کنن فقط یک قلب پاک با خودشون میبرن

خوش به حال اونایی که با لبخند میرن

خوش به حال اونایی که وقتی میرن دیگران براشون گریه میکنن

خوش به حال اونایی که وقتی رفتن دل آدما واسشون تنگ میشه

خوش به حال اون پرنده هایی که وقتی نیستن هنوز همه عاشق اون آوازهای دلنشینشونن

و بد به حال من

عاشق پروازم، دارم میرم اما به دنیایی که میدونم ...

بد به حال من که پیش خالقم سرافکنده ام

بد به حال من که دارم قلب سرشار از گناه رو با خودم میبرم

اما خوش به حال من...

چون وقتی دارم میرم میدونم کسانی هستن که از نبودنم گریه کنن ، که ای کاش این کار رو نکنن...

خدایا کمکم کن که از پرواز نترسم

خدایا به خاطر همه چیزهایی خوبی که بهم دادی ازت ممنونم

خدایا وقتی دارم میام پیشت بهم اخم نکن ، منو از خودت نرون

خدایا میدونم آدم خوبی نبودم ، پس خواهش میکنم منو ببخش

خدا جونم خیلی دوستت دارم ، میدونم تو هم منو دوست داری پس زودتر پریدن رو یادم بده

زود تر از اونی که خودم میدونم

خداجونم دلم میخواهد بغلت کنم ، میدونم حرفم مسخره است اما دلم میخواهد بیام پیشت تا نوازشم کنی

خدای مهربونم مرسی که به حرفم گوش دادی و این یک آرزوم رو برآورده کردی

باز هم مثل همیشه بهت میگم

دوستت دارم ، دوستت دارم

                                                                                                      بدنه سراپا گناه تو


نوشته ی ستـــاره کوچولو دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦

.::.خدايا خسته ام ...

آري ٫ پرواز در سكوت!  

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم. 

ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز! 

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت ! 

خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان! 

ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.

ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.

 خدايا اين چه روزگاري است!!

 كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

 اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!

 اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

 اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.

 خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.

 خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .              

 من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .


نوشته ی ستـــاره کوچولو پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦

یـک احســاس

من اکنون احساس میکنم،

بر تل خاکستری از همه آتشها و امید ها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد  زمین خلــوت را می نگرم،

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم،

و خود را می نگرم .

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،

و هر لحظه صریـح تر و کوبنده تر

که تو اینجا چه میکنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس میکنم ،

که نشسته ام زمان را مینگــرم که می گذرد .

همین و همین ....

       

                        

                                                              تنهـــاترین   


نوشته ی ستـــاره کوچولو جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦